خرید بک لینک
گاهی دلمان از کسی می شکند

اما خوب میدانیم که او مقصر نیست...

و این... یعنی همین واقف بودن به تقصیر خود، بیشتر حالمان را بهم می ریزد.

.

.

حس آدمی را دارم که با سردرگمی دائمی خویش روزگار می گذراند و ناتوان و خسته از یافتن راهی برای فرار از این موقعیت گنگ، ایمان و امیدش به بهبودی تحلیل می رود.

آدمی که بی خبر از هدف خویش باشد چگونه به جستجوی راه بگردد؟؟ مگر اصلا مقصدی مد نظرش هست که راهی بیابد؟

بغضم باز می ترکد... اما از این گریه های مستمر هم خسته ام چرا که با تسکین موضعی درد و آرام کردنی لحظه ای، مرا غافل از ریشه بیماری ای می کند که چون سرطان همه روح و روانم را فرا میگیرد و من تنها با مسکن گریه آن را فراموش میکنم.

شیوه مضحکی است با مسکن به جنگ سرطان رفتن!

فکر و روانم مدت هاست که بیمار شده... خوب میدانم... اما همیشه درمانش را به تعویق انداختم

و حال تنها خود میدانم که تا چه حد بیمارم.

یک به یک بهانه های بی مورد آوردم که فلان کار آرامم می کند و فلان چیز زندگی ام را تغییر می دهد...

یک به یک همه آن کار ها آمد و رفت و من هنوز آرامش خویش را نیافته ام

دیگر حتی بهانه ای هم نمانده تا بدان دل خوش کنم!

میدانم... خوب میدانم که این #ناامید_نوشت ها کاری از پیش نمی برد که هیچ... باری هم به دوش می اندازد.

اما چه کنم؟ عاقلانه ترین راه خالی کردن حجم ناراحتی ام را در همین تازیانه زدن به دکمه های این صفحه کلید یافتم...

.

.

باید برای بهبود خویش نذری کنم و چله ای بردارم... کار دیگری برای شفا به عقل ناقصم نمی رسد.

نوشته شده در سه شنبه پنجم دی ۱۳۹۶ساعت 23:58 توسط گل انار|

برچسب: نویسنده: حامد حسینیان تاريخ: دوشنبه 11 دی 1396 ساعت: 17:16

صفحه بندی